سيد ظهير الدين مرعشى
25
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
كيكاوس را پدر خواندى ، ولى به رأى و مشورت او كارى نكردى تا مؤيّد آيبه كه امير خراسان بود در عهد اصفهبد حسن تعرّض طبرستان مىرسانيد . چون وفات علاء الدوله را معلوم كرد با لشكر خراسان عزم مازندران كرد و سلطان شاه نام را با امراء و حشم خوارزم به سارى فرستاد و نزد شاه اردشير روانه كرد كه بيرون تميشه را به ما مىبايد داد . شاه اردشير جواب اين سخن را به استندار كيكاوس رجوع نمود . استندار گفت : مؤيّد آيبه را بگوى ، تو پندارى كه ما ترك نديدهايم ! به حرمت بازگردد و الا مرا استندار كيكاوس مىگويند . ترا به تو باز خواهم نمودن . مؤيّد آيبه چون اين سخن بشنيد كوچ كرد و برفت . ميان استندار و شاه اردشير همچنان موافقت و دوستى بود ، تا شاه اردشير با الب ارسلان خويشى نمود و دخترش را از خوارزم به رونقى كه هرگز چشم كسى نديده بود برد . ملك اردشير را قوّت و شوكت بيفزود . مبارز الدين ارجاسف را كه پسر فخر الدوله گرشاسف بود با سپهسالارى آمل بازداشت و او را با اسپهسالار كدورتى بود به سبب قضيهء قلعهء جهينه كه شرح داده شد و مقابل استندار بنشست و همه روزه مجادله و مكابره و مكاوحه مىكردند و هرچند استندار شكايت او را نزد شاه اردشير مىفرستاد اردشير به جواب شافى مبالات نمىنمودى تا ميان ايشان وحشت پديد آمد . روزى استندار كيكاوس در بارگاه بنشست و بزرگان رويان و گيلان و ديلمستان را بخواند . مثل امير شروانشاه خور دادوند و زرميور مانيوند و صعلوك گيلان و با ايشان مشورت كرد كه ملك مازندران مرد جوانى است و با الب ارسلان وصلت كرده و ارجاسف جوان از آن طرف ايمن گشت بدين سرحدّ فرستاد تا طمع به ملك و مال ما كند . هرچند شكايت او مىفرستم التفاتى نمىكند و جواب شافى نمىفرستد رأى شما در اين باب چيست ؟ و كيكاوس را پسرى بود جستان نام كه در استندار مردى مثل او به سوارى و نيك اعتقادى كسى ديگر نبود . در حال مشورت ، نزد پدر بايستاده بود . بزرگان چون سخن بشنيدند گفتند تا همه بندهايم به هر جا كه روى آورى و همت بر آن